غزل( بهار مرده ):
دیگر از این هوای غم آلود خسته ام
دل بر بهار مرده در این شهر بسته ام
شاید بهار سرکشد از پشت این حصار
اما یقین که بیهده اینجا نشسته ام
در انتطار معجزه تسلیم درد محض
عادت بر این سیاهی ممتد ببسته ام
بیجا تنیده ایم در این پیله سال ها
برتاروپود خود چه حصاری که رسته ام
بسپرده ام امید به فصلی که مرده است
از رویش بهار وطروات گسسته ام
عمریست نشسته ام که دراین شهر غمزده
آید کسی که دل به بهارش به بسته ام
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات